![]() |
![]() |
|
| (ملافه سالهاست خوابش می آید ) |
|
کار اول:
كدخداي روستايي در گذشته هايم تحديد كرد اگر اينبار به گذشته برگردي اعدامت مي كنم ! اما من تيله هاي آبي ام را در چشم هاي دختري جا گذاشته بودم كه اگر از چشمه اي در گذشته آب مي خورد من در آينده ام سير مي شدم هرگز آن كدخدا را دوست ندارم كه اثر انگشت تمام دختران روستا را در طرح معصوميت يك قالي زير پا گذاشت هرگز او را دوست ندارم كه بهار روستايمان را فروخت به ده بالايي و با دستانش دهان تمام چشمه هاي اين حوالي را به قصد مرگ گرفت و تحديد كرد اگر اين بار به گذشته برگردي . . .
(این نوع تهدید خیلی ها را راضی می کند اما من را نه! به عقیده ی من با ح جیمی خطرناک تر است .)
کار دوم:
شايد شاخه هاي بريده شده ي كنار اين بلوار انگشتان تو باشد ! و قلبت بزرگترين بادكنك تركيده ي جشن تولد بچه ها یي ناراضي! شايد يكي از چشمانت با آدامسي به سطل زباله اتاقم چسبيده باشد و به واژه هايي كه دور ريخته مي شوند نگاه كند ! شايد انسان جديدي در راه است كافيست باور كنيم دختران زيبا از بازيافت زباله هاي شهرند . |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط مجید سعدآبادی |
|
|
سال نو مبارک
کار اول:
کنار هم بنشینیم گندم بکاریم سبز شود ماهی بکاریم قرمز ماهی قرمز ها زودتر به نتیجه می رسند که از وقتی به دنیا آمده اند عید است به هر چیزی آب پاشیدیم بهار به هوش آمد انگار طبیعت آمادگی محض دارد پستچی هم اگر بسته ای بیاورد از گوشه هایش شکوفه می زند لباس نو می زند کاش می شد دور از دسترس خاطرات سال قبل باشیم
کار دوم:
نور اتاقتان شبها به حیاط خانه ما سرک می کشد ! شاخه انگورهای مست باغچه تان عربده های قناری پدرم را در آورده ! و چقدر با حیا گربه خانگی تان هیچ گوشتی از دست اهالی محل نمی گیرد آیا اینها بس نیستند که یکی تو را دوست داشته باشد ؟ درست مثل گربه خانگی تان که عاشق قناری پدرم شده هر روز به نرده های اتاق تو فکر می کنم به بعد پنجره به مخمل پرده های اتاق تو
کار سوم:
هنوز همراه من است عقده دوچرخه ای که دو طرف فرمانش را گرفتیم و به خیابان آمدیم گاهی اوقات با شصتم زنگ می زنم و صدایش را در شعر هایم می شنوید گاهی هم کودک درونم سوارش می شود و بی اراده زمین می خورد اینجا به جز من و دوچرخه همه چیز حالت عادی دارد حتی تویی که بر ترکبند نشسته ای به زودی واقعیت دست دور گردنم می اندازد یا می کشد مرا در یک تصادف!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط مجید سعدآبادی |
|
|
کار اول:
با تاخیر سوار بر واگن آخر به این دنیا آمدیم در تکانهای قطار هم می شود عاشق شد این قطار و ریل هایش تنها مانند زیپی هستند که وقتی به مقصد می رسیم تمام راه های پشت سرمان بسته است
شاید بهار نام عطریست که دنیا هر از چند گاهی به لباس های خودش می زند !
دوباره می نویسم با تاخیر سوار بر واگن آخر به این دنیا آمدم انگار در تکانهای قطار هم می توانم عاشق باشم دستی کودکانه او را با اتومبیل شخصی اش پا به پای ما می کشاند هر دو عاشق بودیم که ناگهان کسی داد زد << بس کنید >> خدای ما درس هایش را خوب نخوانده بود مادرش اسباب بازی هارا دعوا کرد
کار دوم:
آهای ابر همسایه با من باران می شوی ؟ قبل از آنکه بادی تو را بهانه کند یا کودکان این شهر فراموش کنند که جشنواره های آب در آبشار اتفاق می افتد
من سالها پیش در قنات پیر مردی در کویر عاشقت شدم تو لبخند میزدی و به حباب های کنار حوض می پیوستی من در آش پشت پای زنی می جوشیدم که با بادها روی هم ریخته بود و . . . آهای ابر همسایه بیا و با من باران شو شاید کودکان این شهر دوباره برای حباب ها دعا کردند
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط مجید سعدآبادی |
|
|
سلام
کار اول: هنوز هم می توانم اسکلت برگ ها را درآورم و تو را بترسانم از پاییزی که در راه است از پیر زنی غرب زده به نام زمستان با چای و کاکائو که بعد ریزش برگ ها میل می شود
کار دوم :
انگار تمام دنیا کج است تمام آرزو هایم این ساختمان های روبه رویی را کج ساخته اند شبیه معلولین و بچه های خیابان کج می دوند دنبال جاذبه ی توپ حتی بند رخت خانه روبه رویی صاف نیست و لباس های مشکی مردانه کج خشک می شوند این درد مدت هاست حالت یقه ام را به هم زده و جهان بینی ام را به هم ریخته ! کاش هیچ وقت خبر چپ شدن اتوبوس مدرسه نادعلی را نمی دادند کاش هیچ وقت خط مشکی روی اعلامیه ها را کج نمی زدند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 1:22 قبل از ظهر توسط مجید سعدآبادی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مثلا تو خیلی چیزها را بلدی
|
| پیوندهای روزانه |
|
نانوشته آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|