Literature. Poetry (ادبیات . شعر )
سلام دو شعر از مجموعه غریبه ای به غریبه ی دیگر ( به زودی توسط انتشارات سوره مهر به چاپ خواهد رسید) شعر اول: هر بچّه اي یک بار زندگی از دستانش مي افتد و مي شکند مي نشیند تا جمع کند و با هر تکّه اي که برمي دارد بزرگ و بزر گتر مي شود شعر دوم : تنها دو نفر مانده بودیم من اگر لبخند مي زدم، یعنی نیمی از انسا نهای دنیا خندیده بودند تو اگر بغض مي کردی، یعنی نیمی از انسا نهای دنیا گریه کرده بودند بلند شو بلند شو و آخرین گلایول دنیا را بچین تا نسل گل ها در دستان دخترانه ات منقرض شود شعر اول: مغرورترین جن دنیا به کولر تکیه داده بود داشت به تئوری تقسیم اجزای بدن فکر می کرد کلید کولرو زدم کشیده شد تو خونه چشماش از کانال رفتند تو اتاق خواهرم یک دست و یک پاش اومد تو اتاق پذیرایی لب و دندونش چسبیدن به در یخچال آشپزخونه فکر می کنید چی نصیب من شد ؟ هیچی! بخاطر سینوزیتم دریچه کانال کولرو بسته بودم شعر دوم : از عکس چند کودک معصوم کنار هم می ترسم از گازانبر ، فرچه آهنی و انبر دست یکجا می ترسم از خدا، فرشته ، جن ، عزرائیل ، دیو و پری وقتی جایی روی مبل شش نفره اتاق پذیرایی خالی نمی گذارند تعجب نکنید همیشه تماشا از چشم ها بزرگتر است گاهی باید از اجساد کودکان افتاده در کنار خیابان به سمت خانه فرار کنی کلید بی دلیل گم شود مجبور باشی ببینی چگونه مرد بی خدای همسایه با جعبه آچار سیاهش به درِ خانه تجاوز می کند به ترس تو و وقتی وارد اتاق می شوی نه کسی روی مبل هاست نه می توانی بنشینی شعر اول: باران به هق هق افتاد وقتی شنید پابوس می آیم دریا کیف دستی ام شد با طرح ماهی و موج که دردهای نگفتنی ام را در آن ریخته بودم و دو رود دستگیره هایی شده بودند که آن را به دستم می دادند یا رضا بارها دیده ام که جسدی شناور روی دست ها دور تا دور حرمت را طواف می کند و آنوقت است که مرگ معنا می گیرد بارها دیده ام کودکی چند روزه را با آب سقاخانه می شورند و آن وقت است که زندگی معنا می گیرد مرگ زندگی یک جفت تا به تا که به کفش داری می سپارم و می دانم وقت برگشت تنها یکی را پس خواهم گرفت شعر دوم: تور را فرشته ها گرفته بودند بدون آنکه تایی در عاقبتش بخورد پری ها قند می ساییدند آنقدر که برف شیرینی می آمد عزرائیل در لباس جدیدش خطبه می خواند " و این بار سوم است که می پرسم دوشیزه مکرمه خانم مهربان شاعر می شوی؟ " یک: اینجا وسط این شلوغی می خواهم به تو فکر کنم کنار آن تانک ایستاده بودی زیباتر بود یا کنار آن بلدوزر ؟ بعد تو را حذف می کنم حالا خاطرات یک تانک زیبا تر است یا یک بلدوزر؟ اصلا تو و تانک را حذف می کنم می روم می نشینم روی چنگک بلدوزر فریاد می زنم ای دستِ فرو رفته در خاک جمعی مردگان مرا بالا ببر بالاتر حالا بلدوزر را حذف می کنم نگاهی به خودم می اندازم در حال گریستن
دو: یکی تاس می اندازد و هر بار که شش می آید مملکتی را برده است یکی بیلیارد بازی می کند و با هر توپی که درون لوز می اندازد هزاران بمب را از هواپیماها پایین ریخته کارگری ساده ام که نیمه ی خالی شیشه های الکل را در چشمانشان جمع می کنم چشم هایی که به زودی قرمز می شوند و هزاران خانواده بی گناه را معامله می کنند هزاران زن را از آغوش همسرانشان به کاباره ها می کشند هزاران قلب را میان تکه های یخ به جزایر دلخواه می فروشند شاید تا به حال ندیده اید چگونه پسران یهود لابه لای چشم های دختران مسلمان دنبال تیله های سیاه و قهوه ای می گردند شاید تا به حال ندیده اید مردان دست به پولی که موهای سیاه یک آسیایی را با پوست سرش می خرند من یک کارگر ساده در کاباره ای سلطنتی هستم که زمان اذان را از عادت سحری خوردن پدرم در کودکی حدس می زنم نماز را لابه لای بشکه های شراب با مستی تمام می خوانم http://www.majidsaadabadi.blogfa.com/ (شعرهایم به زبان انگلیسی) نخ بادبادک دو تا فرشته به هم گیر کرده بود باد رفته بود بالای بند رخت تا آن را باز کند و من بی تفاوت تر از همیشه به خشک شدن لباس ها نگاه می کردم صداهای معلقی در فضا حرکت می کردند مثلا ناشناسی گفته بود " چرا جهانگردها در اطراف عزرائیل دور باطل می زنند ؟ " یا غریبه ای که با میلیاردها پروانه زندگی می کرد آخر نمی دانست پرواز می کند یا نه ؟ باد زَد و باد را از رویِ بند رخت پایین
انداخت چون انسانی که چشم دیدن انسان دیگری را ندارد من دو تکه بادبادک شدم چپ برای عتید راست برای رقیب همان هایی که در آسمان ها خوب یا بدم را می نوشتند شعر اول: درست همان شبی که تمام پسران شهر عاشق ماه شدند شبی که مورچه ای در سکوت تاریکی را روی دوشش به خانه برد و خفاش ها زمین را از درخت واژگون کرده بودند زنی نافم را برید و راه خوشبختی را نشانم داد شک ندارم پدر بزرگ بود کسی که سال ها اذان را بر پشت بام زمین تمرین می کرد تا آن شب در گوشم زمزمه کند می دانی آن شب چند فاحشه چشم هایشان را با چشم های دختران معصوم طاق زدند می دانی آن شب چند دیوار قلاب گرفتند و دزدها را به خانه میهمان کردند حالا بعد سال ها پسران شهر دوباره آن شب خاص را به روستا دعوت کردند آن مورچه اقرار کرد تکه های تاریکی که بر دوشش به خانه می برد همان سایه بزرگ ماه بود و خفاش ها اذان را از تکرار پدر بزرگ مدام در قبرستان بر گوش اجساد واژگون می خواندند و فاحشه ها آه فاحشه ها چرا خبری از شما ندارم نکند با دزد ها صیغه مهربانی خوانده اید حالا بعد سال ها من شبیه انسانی که هنوز نافش را نبریده اند کنار مادرم ایستاده ام مادرم می گوید " به فکر زن باش پسر " می خندم می گویم به آنجا نگاه کن مادر نگاه کن چطور روستایمان در شهر غرق می شود شعر دوم: تلفظ تابوت برای من گاهی سخت تر است تا
بلند کردن آن تابوت قبریست که خواسته یا ناخواسته درون قبر دیگری می گذارند و آن وقت است که
مرگ چند لایه پیدا می
کند راستی وقتی همه از مراسم
خاکسپاری بر می گردند چه اتفاقی می افتد ؟ چه اتفاقی می افتد آن زمان که ملک
الموت کنار آفریده اش با رطوبت زمین چای سبز درست می کند یک شعر کوتاه هدیه خدایان شعر هندوستان خدایا من زمان زیادی را با تو زندگی کرده ام مگر می شود رنگی زرد با رنگی آبی مدت ها هم خانه باشد و سبز نشود دیگر چمدانم را بسته ام از من ملیت نخواهید برای تک تک خانه ها و پنجره ها دست تکان داده ام مرا به میهمانیتان دعوت نکنید همه می دانند خدا ابتدا رفتن را آفرید بعد پای رفتن را ! دخترم پری ایستاده در وسط حوض قدش کوتاه و بلند می شود به شوخی بند بندِ انگشتان مایعش را پرت می کند سمت من خم می شود چهر ه بی حالتش را در دامن آبی اش می بیند این آرزوی بیوه زنیست که اصرار داشت در شعر های من باشد چیزی نمی گویم خودش لباس کاشی کاری شده اش را تن می کند تاج مقرنسش را سر می گذارد هیچ نمی گویم تنها به زانوهای حوض می نشینم پاچه هایم را بالا می دهم و آرامشی سرد را با او تجربه می کنم شعر دوم : می دانی ؟! فلسفه خندیدن آن است که دیگر نمی توانی انسان ها را از یکدیگر تشخیص بدهی راستی وقتی همه می خندند تو کدامیک هستی ؟! 






با موهای بافته
شبیه مادرش در آغوشم ظاهر میشود
او طی الارض را
در نه سالگی یاد گرفت
و توانست انار فصل آینده را
بی هیچ شائبهای به خانه بیاورد
قهر کردن را در یازده سالگی
پنج شنبهها
سوار بر تاب میشد و
با جاذبه قهر میکرد
دوازده سالگی فهمید
دنیا کوچک است
و با تلنگری انسانها میمیرند
پری را دوست دارم
وقتی میتواند مادر مرحومش را
از قبرستان پایین ده
برای شام به خانه بیاورد
و شعرهایی که هنوز نگفتهام را
از حفظ برایش بخواند
پری را دوست دارم
چون یادم میاندازد
در این لحظه که مشغول فکر کردنم
زمین نیز میچرخد
گوشزد میکند
اگر با او بچرخم
این شام شاعرانه را هر گز نخواهم خورد
پری را دوست دارم
وقتی مادرش را
به قبرستان بر میگرداند
و از آنجا مسیر گلهای زرد را میگیرد
تا خورشید
از اینجا به بعد بیچارهگی است
انار سرخ را
آنقدر فشار میدهم
تا استخوان درختاش
بشکند

| Design By : Pichak |


