مجید سعدآبادی
شلاق های ادبی
اواخر معجزه های بهار بود من مترسکها را آب میدادم تو گوشواره های گیلاس را آویزان می کردی اینطوری به رودخانه ها فکر نمیکردیم وقتی بچه ها ی پدر همسایه پشت ما را سد زده بودند دنیا هم قرار بود پشت سد جمع نشود این واقعیت دارد مترسکها اشتباهی رشد کردند دنیا جمع شد و خاطره بچه های پدر همسایه توی باغ ما پاشید همه اینها به جهنم داغ کرده ام به بستنی فروش دوره گرد محله قبول معجزه چیزی از تو وحشی تر !!!! وقتی بچه های پدر همسایه یخ در بهشت میخورند ومن اشکهایم را
از سفره بالاتر که بنشینی ته دیگ میخوری از داغی خورشید پایینتر ... من سفره را حدس می زنم غذا پختن را مادرم ماه را دم میکند با کمی زعفران خورشید سر سفره می آورد حتی حدس میزنم ماه هر شب تمام شود ته مانده هایش را خروسها خورده اند !
| Design By : Night Skin |
