تبليغاتX
شلا قهای ا د بی
(ملافه سالهاست خوابش می آید )
 

     

 

                      محرم که رسید

                      پیشانیه تمام کوچه ها را باید با پارچه مشکی بست

                                                                                   

 

 

 

 و اما شعر

 

 

      

                      يادت هست؟

 

 

 

     امروز مادر

      سرفه هایت را از توی اتاق جمع می کند

     پنجره را باز

     می پاشد توی خیابان

     خیابان هنوز شیمی درمانی نشده

     درختها تیر می کشند

     و تو درست زیر همان درخت

     که یکروز ترکش خوردی

     نشسته ای و خرما می خوری

     توی این نخلستان هسته خرماها وقتی به نخ کشیده شوند

     بیشتر انرژی دارند

     وقتی ذکر شوند

     لابه لای انگشتانت

     یا نه

     می شماری

     ید الله خان که رفت . . .

     فرنگ

     حاج احمد با دوچرخه لاحاف دوزیش رفت . . .

     جبهه

     حتی خطوط نفتی

     پایگاه بازی بچه های بعد از مدرسه . . .

     تحریم

     انگار همه رفتند

     و تو ماندی و

     هسته خرمایی که توی دهانت می چرخد

     یکی از همین روزها

     سرفه ها همه چیز را از دهانت بیرون می کشند

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مجید سعدآبادی در دوشنبه هجدهم دی 1385  |
 

 

 

 

 

   باشه منم بازی میکنم با خانم  ماندانا  و ونوس رستمی  که دعوتم کردند

   اما بگم هیچ کسی رو بازی نمیدم  و تمام قانونهای بازیرو می شکنم

 

 

گذشته های من پسر بچه ای بود

همیشه ساکن تهران

که دست توی جیبش میکرد

و تیله های بچه های پسر همسایه را می شمرد

بعدها فهمیدم یکی از تیله های سه پر

 رنگ چشمهای دختری از هنرستان نرگس توی فرجام بود

تیله از مد افتاد

 

گذشته های من پسر بچه ای بود

که دفتر انشائش را لوله می کرد

و داد میزد

آهای بچه های محل

*می آیید فوتبال بازی کنیم *

و همه لج می کردند و درس می خواندند

 

گذشته های من پسر بچه ای بود

که دست هاش پر از کاشی بود

و سیگار نمی کشید

 

گذشته های من پسری بود که

میخ 3 سانتی را توی پیشانیه پسر سابق رئیس فدراسیون کوهنوردی کرد

البته من با چوب زدم بعدا فهمیدم میخ داشت ناراحت شدم  

و بارها با تمام قدرتش

 توپ دولایه را شوت کرد

 به بیضه های پسر معاون یکی از وزیر های فعلی

 

گذشته های من کمی بزرگتر شد پسری که 77 بار قله توچال را صعود کرد

و تهران را کوچک

پسری که که 18 بار قله دماوند را صعود کرد

و به خود کشی فکر کرد

و بارها لیدر تورهای خارجی بود

و بیشترین انعامش 150 دلار آمریکا بود

 

گذشته های من پسری  بود

همیشه متصل به کارابین

طناب

هشت حمایت

هشت تعقیب و . . .

و بارها دیوارهای مصنوعی و طبیعی را بالا رفت

 

گذشته های من پسری امدادگر شد که سوزن زدن و علائم حیاتی را در

ساختمان حلال احمر (با این ح حرام میشود) میدان انقلاب یاد گرفت

و بارها جسد از از این کوه به ان کوه برد

گذشته های من پسری بود که صاحب   سوپر مارکت روبه روی مدرسه اش بود

و برای  تمام معلمهایی که درسهایشان سخت بود شیر دولتی کنار می گذاشت

آنوقتها درسهام خیلی خوب شده بود

نمره ای زیر 16 نداشتم

بعدها که مغازه را اجاره دادیم کاملا مجبوری

با التماس  از محمد حسین ابراهیمی می خواستم

تا به جای من امتحان دهد

و یک فاجعه . . .

 

گذشته های من پسری بود که در 14 سالگی بی اجازه موتور سیکلت خرید

و در راه  آهار تهران آب بندیش کرد

و عاشق البالوهای  باغمون بود

 

 

چند حلقه  مار سمی  کشت

از دست گرگ فرار کرد

خرس ها را توی باغ وحش مشهد دید

اما به خدا تمام عمرم سعی کردم  مورچه ای له نکنم

راستی با پسر خاله ام بارها مسابقه می دادیم

 که قورباقه یا ملخ کی  بیشتر می پرند

و همیشه می باختم

 

مدتی دنبال ماهیگیری

شنا

بدمینتون

دوچرخه سواری

بیلیارد

شطرنج

و . . .

گذشته های من پسری بود  که آموزشی خدمتش را توی پادگان ولیک بابل بود

خودم که سیگار نمی کشیدم

 اما از سیم خاردارهای پادگان  فرار می کردم

 تا از ده پشت جنگل برای بچه های سیگاری سیگار بگیرم

و برای بقیه نارنگی میدزدیدم  از باغها

و بقیه دوسال را در صبح گاههای دانشگاه امام حسین ساز میزدم (کلارینت یا قره نی)

البته به واسطه ساز دهنی که چند سال بود میزدم  انتخاب شدم

 

کلی هم یواشکی دارم

 

محسن رزوان همین الان زنگ زد خونمون

این متنو براش خوندم گفت:

*کمی هم از خوبیهات بگو *

بعضی وقتها میزبیلیارد هم میبندم

 

جدیدا  نویسندگی

 کودک و نوجوان و

 صدا و سیما  مشغولم

با طرحی به نام سرزمین  بهشتی

 

 

 

حالا مدتیست پنج شنبه ها هوای بهشت زهرا دارم

 

 

 

 

 

                                       و اما شعرم

            

 

 

 

 

 

 

 

   وقتی جهانگرد شدی فهمیدم

    دنیا چقدر کوچک است

 

   درست  مثل گذشته ها 

   که لباسهایت را می شستم

   نقشه جغرافیا را شستم

   پهن کردم

    روی بند رختی که از طرف تو  باد می خورد

   شهر ها روز به روز آب رفتند

   کشور ها

   مرزها

 

   اما روستای ما هنوز همان اندازه قدیمی مانده

   فقط کمی رنگ داده

   کمی رنگ داده  به چایی زعفران مادر بزرگ

   به گنبد امازاده سید طاهر 

   به پولهای جمع شده پشت ضریح

   این به جهانگردی خیلی ها مربوط شد

   روستای ما اگر امامزاده سید طاهر نداشت

   حتما  آب می رفت

 

                        ********************************************************

 

 

                                                            همین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مجید سعدآبادی در دوشنبه چهارم دی 1385  |
 
 
بالا