تبليغاتX
مجید سعدآبادی


مجید سعدآبادی

شلاق های ادبی

 

 

هر روز اعدامم مي كنند!

 کار اول:

 

كدخداي روستايي در گذشته هايم

 تحديد كرد

اگر اينبار به گذشته برگردي

 اعدامت  مي كنم !

اما من

 تيله هاي آبي ام  را

 در چشم هاي دختري جا گذاشته بودم

 كه اگر از چشمه اي

           در گذشته آب مي خورد

من  در آينده ام

          سير مي شدم

 

هرگز آن كدخدا را دوست ندارم

كه اثر انگشت تمام دختران روستا را

 در طرح معصوميت يك قالي

       زير پا گذاشت

هرگز او را دوست ندارم

كه بهار روستايمان را فروخت

 به ده بالايي

و با دستانش

 دهان تمام چشمه هاي اين حوالي را

به قصد مرگ گرفت

و تحديد كرد

        اگر اين بار به گذشته برگردي . . .

 

 

(این نوع تهدید خیلی ها را راضی می کند

 اما من را نه!

 به عقیده ی من با  ح جیمی خطرناک تر است .)

 

 

 

 ناراضي نباش كه هنوز- زيبايي نديده ام!

 

 

 

 کار دوم:

 

شايد

   شاخه هاي بريده شده ي كنار اين بلوار

   انگشتان تو باشد !

و قلبت بزرگترين بادكنك

 تركيده ي جشن تولد بچه ها یي  ناراضي!

شايد

   يكي از چشمانت

   با آدامسي به سطل زباله  اتاقم

   چسبيده باشد

و به واژه هايي كه دور ريخته مي شوند

  نگاه كند !

شايد

   انسان جديدي در راه است

   كافيست باور كنيم

  دختران زيبا

   از بازيافت زباله هاي شهرند  .

 

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط مجید سعدآبادی| |


Design By : Night Skin

Others