مجید سعدآبادی
شلاق های ادبی
سلام کار اول : باران می بارد سیل می زند و تمام دیوانه های شهر را با خودش می برد جز من که به شاخه ای معصوم گیر کرده ام رنگ عوض می کنم گل می دهم و هیچ وقت نمی فهمم گنجشک ها محرمند یا نامحرم کاش سیل مرا با دیوانه ها برده بود دیوانه هایی که غرق شدند در مناطقی خوشحال .......................................................................................... کار دوم: کوچکتر که بودم فکر می کردم مرگ با خشاب های تفنگم تمام می شود اما نشد ! با فرمان حمله بعدی تفنگ ها راه افتادند عزرائیل ها رژه رفتند و بخشی از کودکی ام اسیر شد ! بزرگ تر که شدم مرگ در ناخداگاهم پیشروی کرده بود و به دردهای توی سرم شلیک می کرد ! 

| Design By : Night Skin |

