تبليغاتX
مجید سعدآبادی


مجید سعدآبادی

شلاق های ادبی

 

 

 

 

سنگرمان در جنگ گم شد

دیگر مهمات  و آذوغه 

 از طریق امواج رادیویی می رسید

مثلا دیوار دورتادورمان

گونی برنج بود

یکی را در آوردم

خاکش را دَم  کردم

 

{ رادیو گفت : پنجره جدید مبارک }

 

تفاله های چای را دور ریختم

موهایم را دَم کردم

 

{ رادیو گفت : کچلی گرفتی مرد }

 

انگشت اشاره ام  را

در خشاب  جا زدم

 

{ رادیو گفت : حالا به هر کسی اشاره کنی می میرد  }

 

بدون شک  اگر با این اوضاع

نخ بالای لب هایم را نمی کشیدم

تا آخرین روز دنیا

می خندیدم

و مثل دکمه ای که نخش را کشیده ای

لبخند از دهانم نمی افتاد

 

{ رادیو گفت : این خنده دار ترین شعر کتاب است  }

 

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط مجید سعدآبادی| |


Design By : Night Skin

Others